حر بن یزید ریاحی بر فراز قلل تاریخ اسلام

    پس از مرگ معاویه، فرزندش یزید در شام به جای پدر نشست. مردم کوفه که از جور و ستم او به ستوه آمده بودند، تصمیم گرفتند از امام حسین (ع) دعوت کنند تا به کوفه بیاید و با حمایت آن ها بساط بیدادگری و فسق و فجور این شخص نالایق را جمع کرده، امام حسین (ع) نوه پیغمبر گرامی را رهبر و امام خود نمایند

این تصمیم انجام گرفت و نامه ای حاکی از این مطلب توسط سلیمان بن صُرد خزاعی برای امام (ع) فرستاده شد.
    امام حسین (ع) پس از وصول نامه، مسلم بن عقیل، پسرعمو و شوهر خواهرش، را به سوی کوفه فرستاد تا با تماس با طرفدارانش در کوفه و ایران ثابت شود که آیا آن ها در عزم خود راسخ اند یا نه. پسر عقیل راهی کوفه شد و حاکم کوفه ورود نماینده امام را به اطلاع یزید ابن معاویه رسانید. حاکم بی کفایت غضبناک شد و نعمان بن بشیر انصاری را از حکومت عزل و فوراً نامه ای به عبیداله زیاد که حاکم بصره بود، نوشت و از وی خواست به سرعت به کوفه برود و نماینده امام (ع) را دستگیر و زندانی کند و طرفدارانش را هم به قتل برساند.
    عبیداله زیاد فرمان را اجرا کرد و شبانه به طور ناشناس به جای
    امام حسین (ع) واردکوفه شد و به دارالاماره رفت. عبیداله زیاد به وسیله جاسوسان خود فهمید که مسلم در خانه هانی مخفی شده است. پس هانی و مسلم را دستگیر و آنان را به شهادت رسانید.
    حربن یزید ریاحی
    عبیداله زیاد با سرعت هزار سوار بسیج کرد و فرماندهی آن رابه حربن یزید ریاحی داد و به او تأکید کرد که قبل از این که
    امام حسین(ع) به کوفه برسد، جلو او را بگیرد و وی را دستگیر کرده، به کوفه اعزام کند. همچنین گفت اگر نتوانستی، او را به قتل برسان و سرش را نزد من بیاور. حر با عجله به سمت کاروان امام حرکت و در پانصد قدمی آن توقف کرد. امام حسین (ع) برادرش عون را نزد فرمانده سپاه فرستاد تا از او بپرسد که چرا جلوی کاروان را سد کرده است.
    حر در جواب پرسید چرا سرچشمه آب را تصرف کرده اید، در حالی که اسب هایمان تشنه اند. عون گفت یک نفر را بفرستید تا ببیند که ما در کنار چشمه کوچکی منزل کرده ایم. امام حسین (ع) گفت وگوی این دو نفر را شنید و به حضرت ابوالفضل برادرش دستور داد به هر یک از اسبان حر یک پیمانه آب بدهند تا تشنگی شان برطرف شود.
    دستور امام انجام شد و سواران و اسبان سیراب شدند. عون از طرف امام به حر گفت حالا بگو با ما چه کار دارید؟ حر گفت من از طرف حاکم کوفه مأمورم که حسین(ع) را دستگیر و به کوفه روانه کنم و اگر مقاومت کرد، او را به قتل رسانده، سرش را برای عبیداله ببرم. عون به حر گفت من می روم تا گفته تو را به اطلاع امام برسانم. حر به عون گفت ضمناً به او بگو که جوانمردی تو در من تأثیر کرده است. تصور نمی کردم که حسین آن قدر جوانمرد باشد تادشمن تشنه خود را سیراب کند. ناگفته نماند محلی که حر جلوی امام (ع) را گرفت، ذوخشب نام داشت.
    
    
    موافقت شد تا کاروان حسین (ع) و سپاه حر به سمت شمال نزدیک رود بروند تا سواران و اسبان آن ها در گرمای تابستان تلف نشوند و علت این که حر به کاروان امام حسین (ع) حمله نکرد رفتار جوانمردانه امام (ع) بود که قلب او را تسخیر نموده بود. عبیداله زیاد دریافت که حر در جنگ با امام حسین (ع) تعلل می ورزد بنابراین تصمیم گرفت تا عمربن سعد وقاص را که فاتح مدائن (تیسفون) پایتخت پادشاهان ساسانی بود، به جای حر بگمارد. پس او را احضار کرد و با وعده حکومت ری وی را با
۶هزار سپاه به کوفه فرستاد.
    عمربن سعد با ورود به کربلا فوراً کاروان امام حسین را محاصره کرد اما حر در تمام این مدت با وجدانش در جنگ و جدال بود و فکر می کرد اگر حسین (ع) شهید شود و او زنده بماند، محکومیت اش سنگین تر خواهد شد. پس تصمیم قطعی خود را گرفت و عزمش را راسخ کرد تا جان خود و فرزندش را در راه حسین (ع) فدا کند. به همین دلیل بود که در دیدار با حسین (ع) از او تقاضای عفو و بخشش کرد. امام هم به او گفت خداوند متعال تو را ببخشاید.
    روز دهم عاشورا بود که حر خود را آماده کرد تا برای کارزار به میدان برود ولی پسرش که
۱۷ سال داشت جلوی پدر را گرفت و خطاب به او گفت: صبر کن تا اول من بروم. حر به فرزندش گفت: ولی تو خیلی جوانی تو بمان تا من بروم. علی پرسید پدر جان مگر نیامده ایم تا برای حمایت از حسین(ع) کشته شویم؟ حر گفت : ولی من طاقت ندارم که مرگ تو را ببینم. علی بیتی شعر خواند و حر گفت: پس برو از امام اجازه بگیر.
    
    
    علی گفت: امام به من اجازه نخواهد داد. سپس افسار اسب را کشید و به سوی میدان از نظر ناپدید شد. علی در میدان با سرداری به نام قیس روبه رو شد و پس از رجزخوانی به جنگی نابرابر مشغول گشت. در صحنه علی زخم برداشت و او را از میدان خارج کردند. سپس حر خود به میدان آمد و قیس را از پای درآورد و از دشمن مبارز خواست. چون کسی جرأت نکرد، به میدان بیاید خود را به قلب لشگر زد و سپاه به او حمله ور شدند و او را شهید کردند. آیا چه شد که این بزرگمرد تاریخ که در زندگی کمبودی نداشت، به یکباره از جان و دل و فرزندش گذشت و عاشقانه در راه معشوقش با پای خود به مسلخ رفت و شهید شد. حر نخستین کسی بود که به جنگ امام حسین (ع) رفت و نخستین کسی هم بود که در رکابش به شهادت رسید.
    ان شاءالله این واقعه تاریخی الگویی در زندگی مسلمان ها باشد.
    به گفته محتشم کاشانی
    این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست
    این چه شمعی است که جانها همه پروانه اوست

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد